خرید بک لینک
"نازنین بانو"فکر کردن به اینکه چه چیزی راهمان را جدا کرد و چه چیز مضحکی میشود چیزی که به آن "دلیل" می گویم.خنده دار میشود، مسخره میشود، رنج میشود، ناراحتی میشود و عذاب میشود.و چه دردناک میشود این.گاهی نهیب به خود میزنم که واقعا تو خودت چه هستی جز ذره ای ، در چارچوب بسته، سخت، ثابت، خشک،بی روح.حرفت یادم می افتد نازنین بانوگفتی : " تو هیچ اصلی از انسان بودن را نداری"شیرین جان دوست داشتنت را دوست دارم.اصلا چرا اینگونه؟شیرین جان دوستت دارم.و می دانم که وصال ممکن نبود بانو.چه در تاریکی بودم.چند سلولادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 14:24

"بانو" نمی خواهم جز زیبایی و نیکی از تو در خاطرم باشد. روزها می گذرد، همچنان در خاطرم هستی بقول تو حرفهای اطرافیان نامت را که میشنوم غنیمتی می شمارم که حرفی ، حدیثی از "تو" در حرفشان صید کنم رشته یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

امروز كه تازه رسيدم از ان خرابشده چيزي متوجه شدم امروز چندين روز هست يكي در ميان و حتي انهم گاهي هست و گاهي نيست كه فقط صبحانه ميخورم كه از آنهم چيزي يادم نيست اينها بخاطر نبودن تو هست بانو؟؟ نميداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

"نازنينم" امروز قول دادم به خودم كه تمامت كنم بخاطر دوست داشتنت با همه ي تناقضش با دوست داشتن نمي خواهم ببيني كه به تو مي انديشم كه ذره اي در فكرت جا داشته باشم اين دل كندن سخت مي رنجاند من را انقدر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

"نازنین " خیالت میل رفتن ندارد گویا تا کاری دست من دیوانه ندهد هر لحظه دلیل می اورد برای امدنش حالت را از برادرت پرسیدم یاد جبران خلیل جبران افتادم بیچاره وقتی برادر ماریا گفته بود که 'این مرد براادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

بانو زیبا نازنین وقتی گفتی "باختم اسماعیل باختم" نفهمیدن چه سخت است نازنینم خجالت نمیکشم دیگر بگویم "نازنینم" نمیدانم شاید حرام و ممنوع باشد گفتنش ولی فکر میکنم این هم از باور قلبهایی باشد که میگفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

امروز كه تازه رسيدم از ان خرابشده چيزي متوجه شدم امروز چندين روز هست يكي در ميان و حتي انهم گاهي هست و گاهي نيست كه فقط صبحانه ميخورم كه از انهم چيزي يادم نيست اينها بخاطر نبودن تو هست بانو؟؟ نميداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

شيرين جان باز حرف از توست نازنين ملامت ميكنم خود را عزيز كلمه به كلمه ي صحبتهايي كه نگفتم با تو مرا ازار ميدهد نازنين خدا ميداند برزخ بين گفتن و نگفتن 'شيرين جان نرو' مرا حتي الان هم ميكشد شيرين تر اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

"نازنينم بانو" بهار هم دارد تمام ميشود هر چه خود را به بي تفاوتي ميزنم يادت در دلم كم نميشود كه نميشود تو زندگي خود را داري خدا را شكر ظلم كردي بانو ظلم كردم بانو تو به من ظلم كردي من به تو ظلم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

"عزيز " تابستان هم رساند خودش را به نبودنمان كلافگي كم بود گرماي اين تابستان هم امد تا اذيت نبودنت كش دار شود به واژه ي "يغما" فكر ميكنم نميدانم شايد "جنگ" شايد هيچ واژه اي اينه ي احوالم نباشد اين ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

"نازنین بانو" فکر کردن به اینکه چه چیزی راهمان را جدا کرد و چه چیز مضحکی میشود چیزی که به آن "دلیل" می گویم. خنده دار میشود، مسخره میشود، رنج میشود، ناراحتی میشود و عذاب میشود. و چه دردناک میشود این.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 4:17

"بانو" تازه اين روزها ميفهمم احوالت را يادت هست؟ ميگفتي "ميپرسند چه شده؟ و من فقط ميگويم هيچ، فقط كمي سر درد دارم" و دفتر و قلم هم كه نداشته باشي اين سر درد شديدتر ميشود. بانو خوب ميفهمم حالت را. انها كه پناه مي برند به نوشتن چقدر مظلومند. نه يار انقدر وفا دارد كه حضور باشد نه دل انقدر تاب دارد ك ساكت جاي بديست اينجا بغضت را فقط قلم بفهمد و بدتر از ان كس ديگري نفهمت راستي خبر خوشي دارم ديگر انقدر اين ميهمان ناخوانده امده و رفته كه امدنش را خبر نميدهم مي ايد مينشيند روي چشمانم و من باز مينويسم براي "تو" ديگر حضورشان برايم عادي شده است. روز چه فرق ميكند چه روزي من همان اسماعيل همان حال همان اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:01

"بانو"

نوشته هايت را ديگر نميخوانم

انقدر اتش در جانم است كه لازم نيست براي گرم شدنش حرفي از تو باشد

اگر ديدم روزي تحملم بيشتر شد، براي چشيدن يادت

خودم را از نوشته هايت محروم نخواهم كرد

همان روزهاي بي تو

برچسب: دیگر,نوشته,هایت,خوانم, نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:01

"بانو" باز ياد تو پيشم است يادت هست گفته بودم اسم بدي داري؟ انهم از ان بدهايي ك تا عمر دارم خواهم شنيد هر بار چيزي هست كه بخواهي راجع به شيرينيش حرفي بزني چرا اسمت چنين پر تكرار بانو سختي نبودنت را دو چندان نه صد چندان كرده است از تو كه براي دوستانم ميگويم مرا به ناسزا ميگيرند كه دوست داشتني اين چنين چرا بايد مي مرد؟ و من سر افكنده تر از هميشه فقط ميگويم "چون دوستش دارم" و فهمش سخت است براي انها از نگاه پر از سوالشان كه جرات نميكنند بپرسند ميفهمم اين را، ميدانند چيزي دستگيرشان نميشود من مانده ام اين يادت سر جنگ دارد با من منتظر است در شلوغي خلوتم را تنها ببيند ميشود كاري كني جانا؟ روزي از روادامه مطلب

برچسب: نامت,چنين,تكرار؟, نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:01

"نازنين"

جلوتر از زمان حركت ميكنم

نميدانم اين از سخت گذشتن اين روزهاي من است

يا از فرار من از اين روزها

هر كدام ك باشد فرقي نميكند

اين مرا پيرتر ميكند

يادش بخير روزهاي گذشته

هم من هم تو كم سنو سال بوديم

چه زود پير شديم بانو

پيرهايي با سن كم

يك روزي بعد از تو
فرقي هم نميكند چند و چونش

برچسب: پیرهایی, نویسنده: نیما شجاعی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 4:01

صفحه بندی